X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سرزمین افتاب

داستانهای آموزنده


داستان باحالیه...؟!

لوئیجی دلاپانته تفنگ شکاری همسایشان را قرض گرفت تا به شکار برود تا شاید با شکاری خانواده ? نفره

گرسنه خود را سیر کند. از این جمع پسر ?? ساله او آندره آ گفته بود که حاضر است گرسنه بماند و بمیرد ولی

از گوشت حیوان شکار شده نخورد و این عقیده خود را دیشب به پدرش گفته بود . ولی لوئیجی چاره ای دیگر

نداشت. از میان انبوه درختان جنگل ، رنگ خوشرنگ قهوه ای گوزنی را دید و گوشه ای کوچک از شاخ سفید او

را . پس بیدرنگ نشانه گرفت و شلیک کرد و مطمئن از اینکه شکار را زده سگ پشمالو و تنبل خودش به اسم

کاتی را باز کرد تا محل شکار را پیدا کند . بدنبال سگش راه افتاد نزدیک محل که شد، قطرات خون را دید و

نزدیک و نزدیکتر … اما سگش دیگر جلوتر نمی رفت و لوئیجی از ترس اینکه مبادا اشتباها گراز یا خرسی را

زخمی کرده و این دو حیوان اگر زخمی شوند بسیار خطرناکند همانجا ماند تا اینکه صدای ناله ای شنید صدای

انسانی زخمی . با شتاب جلوتر رفت و پسرش آندره آ را نیمه جان یافت با کت بلندش به همان رنگ قهوه ای

رنگ و کاغذی خون آلود در دستش . پدر و پسر فرصت رد وبدل کردن حرفی را پیدا نکردند و آندره آ در دم جان

سپرد . پسر انگار فقط می خواست فقط یکبار دیگر چهره پدر را ببیند . پس از لحظاتی حزن آلود و معلوم لوئیجی

کاغذ را از دست پسرش گرفت . کاغذی رسمی از روزنامه کوریره دلا سرا بدین مضمون جناب آقای لوئیجی

دلاپانته نظر به اینکه داستان گوزن سرزمین من پسر شما آندره آ در جشنواره داستان نویسی ناحیه میلان حائز

رتبه اول شده و جایزه ????? یورویی این مسابقه را از آن خود کرده خواهشمند است جهت دریافت جایزه به

همراه آندره آ در سوم ژوئن در سالن روزنامه در میلان حضور بهم رسانید در ضمن بلیطهای رفت و برگشت برای

شما فرستاده شده است . در ضمن در کنار داستان زیبای پسرتان نامه ای هم بود از وضع بسیار بد مادی

خانواده شما که این روزنامه افتخار دارد تا شما را برای دفتر پذیرش آگهی این روزنامه در جنوا استخدام نماید با

شرط اینکه تمامی داستانهای آندره آ تا سن بیست سالگی در انحصار روزنامه برای چاپ باشد .

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
@جالب کده@